|
حال زار و پریشانم را به چه توصیف کنم ؟
دل بی تاب و غمزده ام را به چه چیز تشبیه کنم ؟
بدن خسته و بی جانم را به کدامین شانه تکیه دهم ؟
به در کدامین خانه بروم ؟
جز خانه ی تو
دل بی تاب و پریشانم را با چه چیز آرام کنم ؟
جز با وجود تو
پریشان حالیم را ، دل بی تاب و وجود یخ زده ام را برای که توصیف کنم ؟
جز خودت که از حال و روزم خبر داری
جز خودت که میدانی در دلم چه می گذرد
به کدامین دیار سفر کنم ؟
جز دیار خودت ...
به بلبلی عاشق گفتم .... تا به حال از گلی پژمرده سراغی گرفته ای ...؟ با بوته ای سرما زده همنشینی کرده ای ....؟ به عیادت گل حسرت رفته ای .....؟ بوسه ای بر گلبرگهای گل انتظار نشانده ای ....؟ تا به حال در گورستان پائیز بوته لرزانی را در آغوش گرفته ای..... ؟ قلبت را بر خارش فشرده ای ......؟ با خون گرمت آبیاریش کرده ای......؟ و با گرمای وجودت معشوق را به گل نشانده ای....!!!!؟؟؟؟ تو هم مثل ما انسانها هزار رنگی و عاشق رنگ ...کنار گلی خوشرنگ می نشینی.. آواز ریا سر میدهی گل دلداده را رها میکنی .... می پژمرانی .....تمامی عمر کوتاهش را به انتظارت می نشانی ...و هوسبازانه به خلوت گلی دیگر می گریزی.......... !!!!!
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش
سيه چشمي به کار عشق استاد درس محبت ياد مي داد مرا از ياد برد آخر ولي من به جز او عالمي را بردم از يا
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوستت داره وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توی دلت يه کلبه ساخته!!!
چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم...
بند بند جسم من شعله سوزانيست که تن پاک تو را در تب آغوش خودش تا بر افروختگي نه... تا خود سوختگي خواهد برد فصلهاي عشق من بهار رنگيني است که غم غروب فصل پاييز تو را تا ابد بر سر يک شاخه سر سبز گره خواهد زد
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي
امروز لب به سخن گشوده ام تا از تو بگویم، تا از یگانه دوستی که تا وقتی توان دارد دوستیش را بدون چشمداشتی به تو ارزانی میدهد، تا مر حمی باشی بر زخم های کهنه اش و سپاس گویش باشی . سپاس می گویم تورا که از بدو انسانیت تا کنون بی دریغ از چیزی برایم مادری کردی برایم کوشیدی ، در خانه صدای تو است که همیشه خانه را برایم معنا میسازد بمان همیشه پیشم بمان که رفاقـتت از هر رفاقـتی برایم پاک ترو با حرمت تر است . آری همه میدانیم درزمان سرما همیشه دست مهربان مادر است که گرما بخش وجود یخ زده ی ما می شود ، همیشه نگران است مبادا چشم زخمی فرزندش را عذاب دهد، همیشه دوستت دارم به یادت هستم و خدا را شکر می کنم برای داشتن این موهبت الهی ،خدایا تملم مادر ها را یرای فرزندانشان سالم و سلامت نگاه دار. مادر عزیزم مادر گلم قربان تمام زحمت هایی که تا حالا برایم کشیدی شوم، از تمام وجود دوست دارمت از عمیق ترین نقطه دلم دوست دارمت روز مادر بر تمام مادر های جهان مبارک باد
مادر امروز بخند بگذار ببینم لحظه ای از عمرت را بی خیال از من فرزند به دنیا نگریستی ببین امروز که روزت توست نگذار غم دنیا تر از یاد خودت ببره مادرم تو که تنها همدم شبهای منی تو که تنها واژه زیبای عشقی تو که شبها از غم من خواب بر چشمت نمی آید دوستت دارم می خوام ببسوم دستتانت را که هنوز خستگی شبهای بی تابی من بر آن نقش بسته که معنای تمام وجودی با چه کلمه ای صدایت بزنم که تو زیباترینی کاش امروز حداقل می توانستم آنچه در دل دارم به پایت بریزم هر چه عشق در دنیاست فدای گوشه چشمت کنم ولی افسوس که تو در واژه نمی گنجی فقط می تونم بهت بگم مادر دوستت دارم.
باران بي ترانه*** گريه هايم عاشقانه*** مي خورد بر سقف قلبم*** ياد ايام تو داشتن*** مي زند سيلي به صورت*** باورت شايد نباشد*** مرده است قلبم ز دستت*** فكر آنكه با تو بودم*** با تو بودم شاد بودم*** توي دشت آن نگاهت*** گم شدن در خاطراتت***
آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........ و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........ عاشق آنكه تو را مي خواهد....... و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
|
ABOUT ![]()
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. MENU
Home
|