|
به نام تنها کسی که نمی دانم چقدر دوستش دارم بنفشه ها به چه زبانی به هم می گویند "دوستت دارم"؟ باران ها/گوهها و درختان به چه زبانی ؟ آیا لبهایی که فردا متولد میشوند /بوسه را خواهندآموخت؟ آیا عسلها فرهاد را می شناسند؟ رایحه تو و رویاهای خودم را کجا پنهان کنم؟ شمع ها کی می خوابند؟بوسه ها کی میمیرند؟ آبها کی تشنه می شوند ؟نانها کی گرسنه می شوند؟ کلمه هایم را در جیب شیطان نمی ریزم وبندهای کفشهای او را نمی بندم . به قفسها سلام نمی کنم /نبض مرگ را می گیرم و به انتظار اتفاق های که هنوز نیفتاده اند /می مانم.
بالهايت را به سوي انچه ميخواهي به پرواز در بياور پرواز را تجربه کن ببين چه زيباست در اسمان لايتناهي پرواز و بر پهنه ان گنبد مينا و در ان زلال ابي چه احساسي نهفته است حس رهايي از هر آنچه که آزارت ميدهد, حس دوست داشتن بر بالهاي اميد به دور دستها و افقهاي روشن سفرکن
كتاب دلتنگي هايم را در تاقچه دلت جا مي گذارم تا اگر روزي تقويم زندگي ات خاطرات شيرين گذشته را به يادت انداخت نگاهي به آن افكنده و بداني از اولين تا آخرين فصل بودنم تنها سوالم اين بود كه بي جواب ماند چرا براي خزان دلم بهاري نيست؟ |
ABOUT ![]()
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. MENU
Home
|