
|
گوش کن ای دل ، صدای آشنا را بشنوی بار دیگر عشق یاری حلقه بر در می زند روزها و شبها شِکوه می کردی ز تنهایی ، ولی با تو می گفتم که عشق آخر به ما سر می زند باز عشق تازه ای آمد که شب ها تا سحر از نوای های های گریه بی خوابم کند باز عشق آمد که در جانم فروزد آتشی آتش او در میان شعله آبم کند وای ، این عشقی که می تازد به جانم عشق کیست ؟! کیست کاین می را به جام خالی من ریخته ؟! نرمخویی ، کو لطافت از بهار آموخته
به من کمک کن، به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم، خدایا! به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم. خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و شیرین ترین دعاگر باشم. خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در گوشش سر دهم ، خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق بگذارد و پذیرا شود
در لحظههاي آشفته و بيتاب زمان،در لابلاي لغتهاي گنگ و نامفهوم زندگي،در هقهق تنهايي و در نالههاي تلخ غمگين جدايي، تو آمدي با كولهباري از عشق، در لابلاي دفتر يك روز پاييز، خطي نوشتي با قلم بر دفتر دل، من هم نوشتم در جوابت با صداقت: مي خواهمت اي هستيام تا بينهايت
بي آنكه بدانم روزي برايم خاطره اي خواهي شد به زندگي لبخند زدم و به عشق سوگند خوردم ... حالا!!! چهره ژوليده ام را در آئينه كه مي بينم فكر ميكنم كه آنقدر با خودم صميمي شده ام كه بگويم مرگ بر اعتماد.... طعنه هاي عقرب گونه ات هم عشق را از چشمم نينداخت... تنها به من آموخت عشق بايد الهي باشد و بس.....!!!1 گاهي اوقات خود را گم ميكنم... مثل حالا!!! اما صدايي انگشت به دهان مي گويد: فكر ميكنم شما را جايي ديده ام ! اما نميدانم مگر سواد ندارند... روي پيشاني من كه نوشته شده صاحب اين عكس سالها قبل مرده است..... شايد تو هم مسافري عجول بودي كه نخوانده رفتي يا من راوي بي تجربه آخرين قصه كه بدون هيچ صدايي با خيالي كه ديگر رنگ نداشت روي خودم خط كشيدم..... آري روي خودخط كشيدم ... من مرده ام... گريه بي فايده است... گريه مكن..مهربان باش مهربان!!!!!!!!
تومثل یك معجزه ي حقيقي
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم... چقدر دلم گرفته از دار دنیا ، یه خدا داریم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمی گه یه دلبری اون پایین پایین ها داریم که هر روز داره صدام می زنه می دونم اون صدامو می شنوه داره جوابم رو می ده این منم که نمی تونم صداش رو بشنوم ولی اون قدر صداش می کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزیزم مثل اون موقع ها که هنوز جایی رو زمین نداشتم
|
ABOUT ![]()
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. MENU
Home
|