|
ميروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانی خويش به خدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه ی خويش شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از کله ی عشق زين همه خواهش بيجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی اميد مهال می برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نکند ياد وصال ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگريزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شايد آن به که بپرهيزم من بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست ميروم خنده به لب خونين دل ميروم از دل من دست بدار ای اميد عبث بی حاصل
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. می گفتی قاصدکها گوش شنوا دارند غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . انها تمام غصه هایت را برایم می اورند در گوشم می گویند .گفته بودی هر وقت خواستی ام به قاصدکها بسپار خبرم می کنند من اکنون صاحب دشتی قاصدکم. اما مگر تو نمی دانستی قاصدکهای خیس از اشک می میرند از تو خبری نیست.... خبری نیست
چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم زمانی تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم مینمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش میکردم تا اینکه نامت را شنیدم وهمانا عشق بزرگت رابا دنیای تنهاییم تعویض نمودم. مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم- زیرا یاد تو را با خود همراه خواهم کرد.
می گویند: بتاب!
این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد
درسهايي از اوشو زماني كه تسليم باشي؛ تمام هستي از تو حمايت ميكند.هيچ چيز با تو مخالف نخواهد بود. زيرا تو با هيچ چيز مخالف نيستي. خودت را بپذير؛ هر چه كه هستي. حتي اگر نقصي هم داري آن را بپذير. تنها آن هنگام قادري دست از جنگ با خودت برداري و آسوده باشي. زندگي يعني آموختن صلح. صلح با ديگران نه، با خودت. عشق يك تجربه هست ولي زبان بسيار مكار است. پس مراقب زبانت باش. سكوت را بر خودت تحميل نكن. هيچ چيز را بر خودت تحميل نكن. شادي كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكي از سكوت و آرامش واردت ميشود. توانايي عشق ورزيدن؛ بزرگترين هنر جهان است. اگر بتواني ديگري را همانطور كه هست؛ بپذيري و هنوز عاشقش باشي؛ عشق تو واقعي است. وقتي با عشق به ديگري بنگري؛ او والا ميگردد و منحصر به فرد. هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد. تو نميتواني انساني را تصاحب كني. زيرا او يك شخص است. تصاحب فقط با اشياء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبي؛ عشق تو شهوت است. اگر نتواني با معشوقت ساكت بماني؛ بدان كه هنوز عاشق نشده اي. تنها راه كسب عشق؛ از طريق همين عشق ميسر ميشود. هر چه بيشتر ايثار كني؛ بيشتر ميگيري. والاترين انسان كسي هست كه با عزمي شكست ناپذير؛ انتخاب كند. هر موجودي؛ يك سرود الهي است. بي همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدني و غير قابل مقايسه. اگر بتواني تماماً و يك دل عشق بورزي؛ از عمق دلت؛ زندگي تو سرشار از شادي و احساس ميشود. نه تنها براي خودت بلكه براي ديگران هم. اصلاً تو براي دنيا بركت و نشاط خواهي شد. اگر عشقي احساس نميكني؛ تظاهر نكن. سعي نكن نمايش بدهي كه عاشقي. حتي اگر خشمگيني بگو كه خشمگين هستي و باش. ولي حقيقي باش. زندگي يك مسابقه و رقابت نيست .پس دليلي هم براي مقايسه خودت با ديگران وجود ندارد. هيچكس نميتواند تو را تغيير دهد. تنها خودت قادر به تغيير خودت هستي. اصيل بودن و واقعي بودن نهايت زيبايي است. اصيل بودن يعني واقعي بودن. خنده هايت، گريه هايت، نفرتت و عشقت و همه زندگيت بايد واقعي باشد تا اصيل باشي. آنان كه طمع كارند؛ براي پر كردن احساس تهي بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل ميكنند.
باز هم چشمم كه در چشمت خورد خودم را گم كردم.پاك خودم را باختم و دستپاچه شدم.نمي دانم چرا وقتي براي لحظه اي ترا نگاه ميكنم آنقدر دستپاچه و با عجله نگاهت مي كنم كه تصور دوباره چهره ات برايم مشكل مي شود.نگاهت آنقدر آشناست كه با نگاه اولت تصور مي كنم سالها با تو آشنا بوده ام.چقدر نگاهت مرا به خود مي خواند.چقدر اين اندك لحظه هاي ديدار ، برايم با ارزش و خواستني است.اما صد افسوس كه خوب مي دانم همه چيز تنها در اين يك نگاه خلاصه مي شود. از اينكه بياد مي آورم با تو بودن برايم محال ودست نيافتني است تنم مي لرزد و غم وجودم را فرا مي گيرد.تو مانند شاهين به پرواز در مي آيي و هر چه را دوست داشتي در چنگ خود مي گيري اما من در كنار تو همچون پرنده اي اسير در قفسم كه حتي اجازه ندارم به هم پروازي با تو بينديشم. مي دانم كه اگر بداني من به عشق در تو مي نگرم همين نگاه كه آخرين اميد من است از من دريغ ميكني.بخاطر همين است كه همين نيم نگاه را از چشمان نافذ و تيز تو مي دزدم تا راز نگاهم پيش چشمانت فاش نشود. حسي در وجودم صداي پايت را خوب مي شناسد با شنيدن صداي پايت برجاي خود ميخكوب مي شوم.قلبم به شماره مي افتد، نفس در سينه ام حبس ميشود.و دهان خشك و پاهايم مي لرزد.هر چه صداي قدم هايت نزديكتر مي شود من ملتهب تر مي شوم وقتي نگاهم به نگاهت وصل مي شود آتش مي گيرم.شايد هم مي داني كه بايد زمان اين نگاه را بايد بسيار كوتاه نگه داري تا اسير شعله هاي اين آتش نشوي؟ اما فغان از لحظه اي كه نگاهت از نگاهم بريده مي شود .دلم همچون مرغ سر كنده بال و پر ميزند و روحم آماده قالب تهي كردن مي شود.آنقدر در دل به راه رفتنت چشم مي دوزم تا از ديدگانم محو شوي . از اينكه بار ديگر نگاهم با نگاهت آشنا شد مست ومغرورم و ساعتها لحظه نگاهت را در مغز خود مرور ميكنم .و باز زندگي ميكنم به اميد روزي كه مرا ملتهب كني به آتشم بكشي و خاكسترم را بر باد دهي.اما دوست دارم تا زنده ام از آتش تو بسوزم خاكستر شوم و باز به عشق نگاه تو جان بگيرم اما از اين مي ترسم كه زمانه به رسم روزگار لذت آخرين نگاه را هم، از من سلب كند.
به یادگار برای کسی که نه!
بگذار سر به سینه ی من تا كه بشنوی
|
ABOUT ![]()
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. MENU
Home
|