تبليغاتX
((دل نوشته ها))

((دل نوشته ها))

پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی عمرشونا بی همنفس کز می کنند کنج قفس

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:59توسط تنها | |

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:56توسط تنها | |

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:54توسط تنها | |

لحظه هايي خواهد آمد در پس يك روزهاي خوش عشق، و تو بايد بپذيري آنچه را كه در لابلايي لغت‌هاي پر از احساس دوستت دارم سرمايش را حس مي كني‌.

آري او خواهد رفت به مسيري كه رفتنش حق است . بايد گذشت از آنچه برايت به كرار موجي از شادي را به ارمغان مي‌آورد و تمام لحظاتت را در شكوه يك حس ناب غرق مي‌كرد.

بگذار برود چون رفتنش حق است.........

برايت دست گلي خواهم آورد پر از گلهاي صميمت، و روباني از عشق بر تارك شاخه‌هايش خواهم بست.

تقديمت مي كنم اي آنكه دانسته مرا در وادي عشقي بي فرجام ميهماني كردي!!

حال برو  اما گمان نكن نفرينت مي كنم بلكه برايت زيباترين‌هاي يك عشق واقعي را آرزو مي‌‌‌كنم...

من هم مي روم ...به كجا؟؟؟ نمي دانم.....مي روم اما دگر دل در پي عشقي بي فرجام نخواهم بست...آنچه آموختم توشه‌ي مسير طولاني يك زندگي خواهم كرد...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت8:48توسط تنها | |

 

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت7:4توسط تنها | |

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش

 دو، سه ماه بیشتر زنده نیست ،

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی

دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند ،

یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت

 وفادار نیست .....

و یاد گرفتم هر چه عاشق تری ، تنهاتری ...

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت10:53توسط تنها | |

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت10:52توسط تنها | |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه! هر روز کم کم می خوریم

آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام

عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست


درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم


من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش

روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان

اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام

چند روزی هست حالم دیدنیست!
حال من از این و آن پرسیدنیست!

گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ  تفاءل می زنم

حافظ عاشق فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم "

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت10:51توسط تنها | |

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت10:47توسط تنها | |