|
جدایی بگذار كمي از هم جدا شويم براي نيكداشت اين عشق، اي معشوق من و نيكداشت خودمان بگذار كمي فاصله بگيريم چون مي خواهم عشقم را بپروراني چون مي خواهم كمي هم از من متنفر باشي تو را قسم به آنچه داريم از خاطره هايي كه براي هر دويمان با ارزش بود قسم به عشقي آسماني كه هنوز بر لبهايمان نقش بسته است و بر دستهايمان كنده ...... قسم به نامه هايي كه براي من نوشته اي و صورت چون گلت كه در درون من كاشته شده و مهري كه بر گيسوانم و بر سر انگشتانم از تو به يادگار مانده قسم به هر آنچه در ياد داريم و اشكها و لبخند هاي زيبايمان و عشقي كه از سخن فراتر و از لبهايمان بزرگتر شده قسم به زيباترين داستان عاشقانه زندگيمان برو! بگذار از هم جدا شويم چون پرندگاني كه در هر فصل، از دشتها و تپه ها كوچ ميكنند و چون خورشيد اي معشوق من كه به هنگام غروب، تلاش مي كند كه زيباتر باشد در زندگيم چون شك و رنج باقي بمان يكبار اسطوره و يكبار سراب باش و پرسشي بر لبانم باش كه در پي پاسخ سرگردان است از بهر عشقي آسماني كه در دل و بر مژگان ما آرميده است و از بهر آنكه همواره زيبا بمانم و از بهر آنكه همواره به من نزديكتر باشي برو! بگذار چون دو عاشق از هم جدا گرديم بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر براي هم داريم از هم جدا گرديم مي خواهم از ميان حلقه هاي اشك به من بنگري و از ميان آتش و دود به من بنگري پس بگذار بسوزيم تا بخنديم چون نعمت گريه را سالهاست كه فراموش كرده ايم جدا شويم تا عشق ما به روز مرگي و شوق ما به خاكستر نشيني دچار نشود و غنچه ها در گلدان نپژمرد كه عشق تو چشم و دلم را آكنده است و همچنان تحت تأثير عشق بزرگ توأم و همچنان در روياي اينم كه از آن من باشي اي تكسوار و اي شاهزاده من اما ... من از مهر خود بيمناكم از احساس خود نيز كه روزي از دلبستگي هايمان آزرده شويم از وصال و از در آغوش هم بودنمان بيمناكم پس بنام عشقي آسماني كه چون بهار در وجودمان به گل نشست و چون خورشيد در چشمانمان درخشيد و بنام زيباترين داستان عاشقانه روزگارمان برو! تا عشق ما پايدار بماند و تا زندگانيش دراز باشد برو
|
ABOUT ![]()
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست. MENU
Home
|