پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی عمرشونا بی همنفس کز می کنند کنج قفس
ای بهار
ای بهار تو پرنده ات رها بنفشه ات به بار می وزی پر از ترانه می رسی پر از نگار هرکجا رهگذار تست شاخه های ارغوان شکوفه ریز خوشه اقاقیا ستاره بار بیدمشک زرفشان لشکر ترا طلایه دار بوی نرگسی که می کنی نثار برگ تازه ای که می دهی به شاخسار چهره تو در فضای کوچه باغ شعر دلنشین روزگار آفرین آفریدگار ای طلوع تو در میان جنگل برهنه چون طلوع سرخ عشق چون طلوع سرخ عشق پشت شاخه کبود انتظار ای بهار ای همیشه خاطرات عزیز عاقبت کجا ؟ کدام دل ؟ کدام دست ؟ آشتی دهد من و ترا؟ تو به هر کرانه گرم رستخیز من خزان جاودانه پشت میز یک جهان ترانه ام شکسته در گلو شعر بی جوانه ام نشسته روبرو پشت ای دیرچه های بسته می زنم هوار ای بهار ای بهار ای بهار
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت15:48توسط تنها |
|
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!…
ای دل من
گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ ازما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه «ظلم» را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتادرنگ
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار!…
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت15:40توسط تنها |
|
+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت10:42توسط تنها |
|
ABOUT
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست.