تبليغاتX
((دل نوشته ها))

((دل نوشته ها))

پرنده های قفسی عادت دارند به بی کسی عمرشونا بی همنفس کز می کنند کنج قفس

زمانی كه تسلیم باشی؛ تمام هستی از تو حمایت میكند.هیچ چیز با تو مخالف نخواهد بود. زیرا تو با هیچ چیز مخالف نیستی.
خودت را بپذیر؛ هر چه كه هستی. حتی اگر نقصی هم داری آن را بپذیر. تنها آن هنگام قادری دست از جنگ با خودت برداری و آسوده باشی.
زندگی یعنی آموختن صلح. صلح با دیگران نه، با خودت.
عشق یك تجربه هست ولی زبان بسیار مكار است. پس مراقب زبانت باش.
سكوت را بر خودت تحمیل نكن. هیچ چیز را بر خودت تحمیل نكن. شادی كن؛ آواز بخوان. بگذار ذهنت خسته شود. آنگاه رفته رفته لحظات كوچكی از سكوت و آرامش واردت میشود.
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر جهان است.
اگر بتوانی دیگری را همانطور كه هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
وقتی با عشق به دیگری بنگری؛ او والا میگردد و منحصر به فرد.
هر گاه عاشق باشی احساس عجز كامل میكنی. درد عشق هم همین است. زیرا تو میخواهی هر كاری را برای معشوقت انجام دهی اما میفهمی كه كاری از دستت بر نمی آید. اما عشق یعنی همین كه تمام فكرت؛ خدمت به دیگری باشد حتی اگر از عهده ات بر نیاید.
تو نمیتوانی انسانی را تصاحب كنی. زیرا او یك شخص است. تصاحب فقط با اشیاء ممكن است. اگر هنوز به دنبال تصاحبی؛ عشق تو شهوت است.
اگر نتوانی با معشوقت ساكت بمانی؛ بدان كه هنوز عاشق نشده ای.
تنها راه كسب عشق؛ از طریق همین عشق میسر میشود. هر چه بیشتر ایثار كنی؛ بیشتر میگیری.
والاترین انسان كسی هست كه با عزمی شكست ناپذیر؛ انتخاب كند.
هر موجودی؛ یك سرود الهی است. بی همتا؛ منحصر به فرد؛ تكرار نشدنی و غیر قابل مقایسه.
اگر بتوانی تماماً و یك دل عشق بورزی؛ از عمق دلت؛ زندگی تو سرشار از شادی و احساس میشود. نه تنها برای خودت بلكه برای دیگران هم. اصلاً تو برای دنیا بركت و نشاط خواهی شد.
اگر عشقی احساس نمیكنی؛ تظاهر نكن. سعی نكن نمایش بدهی كه عاشقی. حتی اگر خشمگینی بگو كه خشمگین هستی و باش. ولی حقیقی باش.
زندگی یك مسابقه و رقابت نیست .پس دلیلی هم برای مقایسه خودت با دیگران وجود ندارد.
هیچكس نمیتواند تو را تغییر دهد. تنها خودت قادر به تغییر خودت هستی.
اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.
اصیل بودن یعنی واقعی بودن. خنده هایت، گریه هایت، نفرتت و عشقت و همه زندگیت باید واقعی باشد تا اصیل باشی.
آنان كه طمع كارند؛ برای پر كردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل میكنند

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت15:14توسط تنها | |

آرزویم این است :


نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز


و به اندازه هر روز هر لحظه


تو عاشق باشی


عاشق آنکه تو را می خواهد


و به لبخند تو از خویش رها می گردد


و تو را دوست بدارد


به همان اندازه


که دلت می خواهد ..

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت15:3توسط تنها | |

خيالت دلبرا نازنين يارا
چراغان مي كند خانه ما را
شبانگاهان كه بي تابم براي تو
خوشم با گريه كردن در هواي تو
مي بارد نو به نو ديدگانم
مي جوشد نام از زبانم
باده تلخ غمت هر كه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد
باز هم اين چشم ابري با من است
خانه و فانوس اشكم روشن است
عاشقي در من غزل خوان مي شود
كوچه هاي دل چراغان مي شود
شب‌كه سوزنهان‌شعله‌ريزد‌ به‌جان‌اين‌من‌واين‌شور شيدايي
ديده درياي غم سينه صحراي غم كو دگر تاب شكيبايي
قرار جان از كه جويم
غم دل را با كه گويم
دلبرا از داغ تو لاله گل كرد
هركجا نام تو آمد ناله گل كرد
باده تلخ غمت هركه نوشد
كنج غم را كي به شادي مي فروشد

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت15:0توسط تنها | |

هر كه‌ دلارام‌ ديد از دلش‌ آرام‌ رفت‌
چشم‌ ندارد خلاص‌ هر كه‌ در اين‌ دام‌ رفت

ياد تو مي‌رفت‌ و ما عاشق‌ و بي‌دل‌ بديم‌
پرده‌ برانداختي‌ كار به‌ اتمام‌ رفت

ماه‌ نتابد به‌ روز چيست‌ كه‌ در خانه‌ تافت‌
سرو نرويد به‌ بام‌ كيست‌ كه‌ بر بام‌ رفت

مشعله‌اي‌ بر فروخت‌ پرتو خورشيد عشق‌
خرمن‌ خاصان‌ بسوخت‌ خانه‌گه‌ عام‌ رفت

عارف‌ مجموع‌ را در پس‌ ديوار صبر
طاقت‌ صبرش‌ نبود ننگ‌ شد و نام‌ رفت

گر به‌ همه‌ عمر خويش‌ با تو برآرم‌ دمي‌
حاصل‌ عمر آن‌ دم‌ است‌ باقي‌ ايام‌ رفت

هر كه‌ هوايي‌ نپخت‌ يا به‌ فراقي‌ نسوخت‌
آخر عمر از جهان‌ چو برود خام‌ رفت

ما قدم‌ از سر كنيم‌ در طلب‌ دوستان‌
راه‌ به‌ جايي‌ نبرد هر كه‌ به‌ اقدام‌ رفت

همت‌ سعدي‌ به‌ عشق‌ ميل‌ نكردي‌ ولي‌
مي‌ چو فرو شد به‌ كام‌ عقل‌ به‌ ناكام‌ رفت‌

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت14:59توسط تنها | |

 

سلام من به تو يار قديمي
منم همون هوادار قديمي
هنوز همون خراباتي و مستم
ولي بي تو سبوي مي شکستم
همه تشنه لبيم ساقي کجايي
گرفتار شبيم ساقي کجايي
اگه سبو شکست عمر تو باقي
که اعتبار مي تويي تو ساقي
اگه ميکده امروز شده خونه تزوير
واي شده خونه تزوير
تو محراب دل ما
تويي تو مرشد و پير
همه به جرم مستي سر دار ملامت
ميميريم و ميخونيم سر ساقي سلامت

يه روزي گله کردم من از عالم مستي
تو هم به دل گرفتي دل ما رو شکستي
من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد
تو قهر کردي و قهرت مصيبت شدو باريد
پشيمونم و خستم اگه عهدي شکستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم
همه به جرم مستي سر دار ملامت
ميميريم و ميخونيم سر ساقي سلامت

ميگن مستي گناه به انگشت ملامت
بايد مستها رو حد زد به شلاق ندامت
سبوي ما شکسته در ميکده بسته
اميد همه ما همت تو بسته
به همت تو ساقي تو که گره گشايي
تو که ذات وفايي هميشه يار مايي
همه به جرم مستي سر دار ملامت
ميميريم و ميخونيم سر ساقي سلامت
همه به جرم مستي سر دار ملامت
ميميريم و ميخونيم سر ساقي سلامت
همه به جرم مستي سر دار ملامت
ميميريم و ميخونيم سر ساقي سلامت
سر ساقي سلامت واي سر ساقي سلامت
سر ساقي سلامت واي سر ساقي سلامت

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت14:40توسط تنها | |


ای که دور از تو چون مرغ پرشکسته‌ام
بی تو در باغ غم، منتظر نشسته‌ام
می‌نویسم امشب از صفای دل، نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا، دور از این بهانه‌ها
تو طنین شعر عاشقانه‌ای
همچو روح شادی زمانه‌ای
تو بیا که بشکفد به لبم ترانه‌ای
چه شود گر بدهی جواب نامه‌ی مرا
بنویسی دو سه جمله با کلام بی‌ریا
که در آن‌جا ز خیال من نمی‌شوی رها
پس از این هم نبری به عشق دیگری تو راه
می‌نویسم امشب از صفای دل
نامه‌ای پر آرزو برای تو
که به دیدنم بیا
دور از این بهانه‌ها…

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت14:29توسط تنها | |

 
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام !
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن کا نیفتاده ام  هنوز
ای سرنوشت! هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را !

 

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت9:51توسط تنها | |